پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


ما دو تا آبجی

آب شفا بخش!

3سال پیش بووووود.شایدم 4 سال پیش.شایدم 5 سال پیش!اما اینو میدونم که منو آبجی خانوم به طمع آب شفا بخش نزدیک بود همدیگرو ترور کنیم.تعجبآیدا و ندا همسایه هامونن.از اون موجودات که عاشق اینن از مذهب معجزه طلب کنن.یادش به خیر.تو مجلس شب احیا ندا یه تسبیح آورده بود اندازه قدشزبان.نه جوشن کبیر خوند.نه قرآنی سر گرفت.کلا زیاد به خدا رو نداد!3000 بار نشست و یه ذکرو گفت.دهنش کف کرده بود.عقیده داشت اگه اون ذکرو بگه به حاجتش میرسه.البته از شونصد فرسخی گربه کوره ی سر کوچم میتونست حدس بزنه این حاجت جنجالی چیه!وصال با دلبر جان.قلب

کجا بودیم؟آهان اون شب آیدا و ندا خبر از برگزاری یه مجلس مرثیه دادن.یه مجلس که سال قبلش یه دنیا معجزه کرده.چادر چاقچول کردیم و رفتییم به سوی مجهولات بزرگ.اون قدر تعریف کردن که گفتم آنا آرامش رووحیتو حفظ کن.تماشای معجزه که ترس نداره.نگرانمجلس شروع شد.یه سفره ی بزرگ که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش بود.چشمم فقط دنبال آب شفا بخش بود.به خودم گفتم نکنه به من نرسه!مرثیه خوندن.نوحه خوندن.خیلی چیزا خوندن.اما من زیاد تو باغ نبودم.منتظر لحظه ی اعلام تقسیم آب شفا بخش بودم تا هجوم ببرم طرفش.حرف معجزه که بشه من میتونم مثل یه گاو نر بجنگم!شیطانبالاخره لحظه ی موعود رسید.به هر کس یک سوم استکان میدادن.در حد سه تا هووووورت.راشل چشماش برق میزد.آب خودمم ریختم رو آب آبجی خانوووم که بیشتر به نظر بیادو قند ته دلمون بیشتر خودنمایی کنه.راشل آبو داد به من و رفت پیش یه دوست قدیمی.آب و گذاشتم زمین که کفشمو بپوشم.سرمو که برگردوندم آب ریخته بود زمین.آرزوهام ریخته بود زمینخنثی.4 قطره توش مونده بود.از ترس راشل اشهدمو خوندم.این آب خونه ی امید اون بود.راشل که اومد بلا اومد.شانس آوردم که هنوز در ملا عام بودیم.وگرنه کار به گیس و گیس کشی میکشید.تو خیابون راشل نزدیک بود زار بزنه.یهو از لجش اون 4 قطره رو ازم گرفت و سر کشید.با بهت بهش خیره شدم.باورم نمیشه هم خون آدم بتونه اینقدر پلید باشه.اما دنیا به ساز من نمیرقصه.آیدا و ندا که دیدن داره خویشی بی خویشی میشه یکم آب بهمون دادن.ساکت شدیم.عین بچه ها که بهشون قاقالی لی میدنو وسط اشکاشون میخندن.آب و ریختیم تو سماور تا همه تو معجزه شریک شیم.تا الان که معجزه ای نشده.شایدم شده و من خبر ندارم!شاید همین که منو راشل هنوز همو ترور نکردیم یه معجزست.....شاید!

با احترام آنای معجزه دوستچشمک

لبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخند

عیدت مبارک آنا خانووم.عیدت مبارک بی بی جان.عیدت مبارک آبجی خانوووم.عیدت مبارک ددی.عیدت مبارک امیر علی شارلاتان.عیدت مبارک رفیییییق.......

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠

نظرات ()





حرفای مفت

خودمو توی یه پتوی گنده پیچوندم.رنگش آبیه.پر رنگ.هوا قاط زده.پاهام یخ زدن.یواشکی خودمو میرسونم به مامانو زورکی خودمو میچپونم زیر پتوش.داد میزنه آنااااااا یخ زدم.راشل لاکای صورتی زده و صورتش رنگ پریدست.مریضه طفلی.امیر علی مثل اینکه یه حقیقت بزرگو کشف کرده باشه به تلویزیون اشاره مینه و میگه آنا این یارو شیطانه.انگار که یکی یه پتک زده باشه به سرم به تلویزیون خیره میشم.یه مرد با یه عالمه ریش با یه قیافه یدل و دین بر.عین آدم خوباست.تو دلم میگه ماشالا شیطان.عجب جمالی داره.اسمش سقوط یه فرشتست.مگه فرشته هام سقوط میکنن؟شاید منم یه فرشته بودم یه روزی!سرما خوردم.دو تا فرت فرت حواله ی روزگار میکنم.آدمه دیگه.همیشه که نمیتونه شسته رفته باشه.گاهیم میشه خانوم آب دماغ.تو آشپزخونه ظرفا منتظرن.همیشه تا میرم غصه ی شستنشونو بخورم تموم میشن.کاش همه غصه ها اینجوری ته میکشید.لامپ مهتابی روشن و خاموش میشه.انگار داره اعتصاب میکنه.اما نمیدونه اعتصابش به قیمت مرگشه.میبرمش لب جوبو شترق میشکونمش.یه عالمه بخار از توش پا میشه.انگاری داره بهم فحش رکیک میده.این چند روز بارونیه.دیگه به بارون عادت کردم.از عادت بدم میاد.یکی بیاد به آسمون بگه اینقدر نبار.بذار لااقل وقتی بارون میاد برم بیرون و صورتمو ببرم بالا تا خیس شم واون وقت آسمونو ببینم.اما اگه همش بباری دیگه نمیتونم آسمونو ببینم.نبار لعنتی

با احترام این من که دیگه اون من نیست




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠

نظرات ()





بازگشت

دارم بر میگردم به عقب.تک تک لحظاتی که گذشت و میبینم.دارم یه نوزاد میشم.یه نوزاد که با کنجکاوی به همه ی دنیا خیره شده.یه جای خنثی وایسادم.یه لبه ی پرتگاه.از یکی پرسیدم اینا چه معنی میده.گفت داری پخته میشی.یعنی دارم پخته میشم؟من اون من سابق و دوست داشتم.اما باید بندازمش تو سطل آشغال.این دفعه خودم تو گوش خودم چیزایی که میبینمو دیکته کنم.خودم خودم و بزرگ کنم.خودم وجودمو از حفره ها پر کنم.با همین دستام.باید همه ی عادتا رو بندازم دور.باید جدید بشم.از جنس خودم بشم.نه از جنس شنیده ها.یکی از جنس یه آدم.یه آدم.

با احترام آنای خالی




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٠

نظرات ()





آنا افغانی

سلاملکم.دماغتون چاقه؟این چند روز اینترنت نفرین شده به گل نشسته بود.اما با دستان توانای این جانب ااز این آزمون الهی رهانیده شدیم و دوباره داریم احساس خوشبختی میکنیم.گلاب به رو تون چند وقت پیش مسموم شدم فتیییر.شده بودم شکل یه موجود مفلوک که حتی گربه کوره ی سر کوچم دلش واسش کباب میشه.میگقتن ویروسه.اما من که میدونم کار همون نون و ماست نفرینیه که سر سحر خوردم.اونم با بغض.آخه من از طفولیت نون و ماست نمی خوردم.از ابتدا تا کلاس پنجم یه چیز ابلهانه میخوردم که بهتون نمگم.بعد از اونم هر چی خوردم غیر ماست.خلاصه چند تا فحش رکیک نثار سرنوشت کردم و ماست زدم.من معمولا نصفه شبا حوصله حرف زدن ندارم.حتی حوصله خندیدن به گیسای پرپر آبجی خانومم ندارم.فقط حوصله خوردن دارم.حتی اگه عزراییلم تنگ دلم نشسته باشه بازم میخورم.من چشم سیفییییدم.سحری فقط سحریی خونه ی ددی بزرگ.یه پیرمرد اسطوره ی جذبه با یه مغز پر قانون.بی بی جانمینا در محضرش دامن با شلوارو با هم تنشون میکردن.خونه ددی بزرگ یه سینی برنج داغ داغو میذاشتن وسط و همه یورش میبردیم طرفش.آی مزه میییداد.راستی ددی بزرگ مهمون ما بود.میخواستم در محضرش مخزن شرم و حیا باشم.بنا بر این یه لباس پوشیده تنم کردم.اما به شرافتم سوگند تیریپ دختر کابلی نزدم.ددی بزرگ اومد.یه لبخند بزرگ انداخت تو دامنمو گفت شبیه افغانیا شدم.این موقع ها نگاه مامان هم مهربون میشه.منم مثل کسی که یه سیلی بزرگ خورده ولی هنوز باورش نمیشه یه لبخند متقابل زدم.البته از همه ی اعضای خوانواده ممنونم که کلی دلداری ریختن تو دامنم.منم با گوش جان قبولشون کردم.اما چند روزه تو آینه دمبال یه دختر افغانی میگردم که تو قیافم قایم شده.با یه بیت شعر وداع میکنم

سرزمینی ممن خسته خسته از جفایی      ددی بزرگگگگم چرا اینقد بی وفایی

با احترام  آنا افغانی




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳٩٠

نظرات ()





افسرده ی خشمگین

سلاملکم.نزدیک نشین که آماده جنگم.همون دور وایستین.حتی نگامم نکنین.چرا؟چرا نداره.گشنگی اون قدر بهم فشار آورده میخوام گیسای اولین کسی که اومد طرفم پر بدم هوا.گشنگی افسردگی میاااره.گشنگی احساس بد بختی میاره.گشنگی خشم میاره.گشنگی حتی قیافه آدمم زشت میکنه.به جان خودم و خودتون راس میگم.این حاصل یه تجربست.حرف مفت که نیست.فکر کنم یه سالی هست که قدم نذاشتم رو تخم چشم وبلاگم.فکر کردین یه سال بزرگ تر شدم؟اصلاح شدم؟این پمبه رو از گوشتوون در آرین.آبجی خانووم چیطوره؟اونم سلام داره خدمتتون.غلامتونه.دست بوسه.جان بی بی جانتون یکی بییاد اینو بیگیره.آخه من سد به این عظمتو کجایدلم جا بدم؟مگه فیلم هندیه؟من تا چند روز دیگه میشم 21 ساله.اما هنوز آقا دار نشدم.تف به این دنیای پلیید.تف..

22 مرداد تولدمه.اگه بهم تبریک نگین خودم سر پل صراط جلوتونو میگیرم.شاید تو دلم فحش رکیکم دادم.من کمبود محبت دارم؟معلومه که دارم.اهکی....امشب آقاجونم مهممون ماست.آقاجونم اینقدر منو دووس میداره که نگو.هر وقت منو میبینه تو چشاش اشک جمع میشه میگه نوه ی گلم روز به روز قشنگ تر میشیییی....خالی بستم.مردای قدیمی زیاد اهل ابراز احساسات نیستن.همین که یه سیلی نمیندازن تو دامنت باس دعا گوشون باشیم.افطار یه چیز خوشمزه داریم.دلتون آب .از حسودی به دیفار چنگ بزنین بیزحمت.

با احترام.آنا خانووم افسرده ی خشمگین گشنه




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٠

نظرات ()





از لج خونه تکونیم که شده میرم بهشت

میدونین چیه؟من اگه رئیس جمهور بودم اولین کاری که میکردم خونه تکونی رو از ریشه و بن منحل میکردمزباناگه آخوند بودم فتوا میدادم هر کی خونه تکونی کنه گناه کبیره کرده.گاوچراناصلا چه معنی داره یه مشت موجود خجسته کل خونه رو ییهو بتکونن؟باور کنین اگه آقای باشخصیت بهم بگه خونه تکونی کنم میرم تقاضای طلاق میدمگریه

 .میگین چرا امروز اینقده دلم پره؟نگم تو خماری پر پر شین؟نه گنا دارین میگمچشمک.بی بی جان بنده دیشب طی یه تصمیم جنجالی فرمودن فردا خونه تکونی داریم.بنابر این من ساعت 7 بیدار باش میدم.منم گفتم اااااااااااااااااووووووووووووو کو تا صبح.اما میدونین چی شد؟زود تر از اونی که فکر میکردم صبح شدتعجب.بی بی جان که بیدار باش دادن همه ی همه ی ما خودمونو زدیم به خریت.اما خوب وقتی یواشکی چشمامو باز کردم و دیدم بی بی جان با یه تیریپ آلن دلونی جلوم واستاده حربه ی دوم و اجرا کردم.یهو از تخت پریدم و دستمو گذاشتم رو قلب طفلکمو شروع کردم تند تند نفس کشیدن.یعنی چی؟یعنی بی بی جان آره.تو همچین وایستادی بالا سرم من ترسیدم.الانم قلبم مثل گنگیشک میزنه.فکر کنم میخواستم خودمو نبات توله کنم(همون زیادی شیرین کردن خودمون)اما ای دل غافل بی بی جان فرمودن خودتی.برای بار هزارم به خودم گفتم آنا تو اصلا بازیگر خوبی نیستیناراحت.اصلا.میپرسین چرا؟عرض می کنم.چون من هر وقت میخوام فیلم بازی کنم خندم میگیره.فکر نکنین عین آدم میخندم.عین عین دیوونه ها.از اون قه قهه های شیطانی که مو بر اندام خفا سیخ میکنن.یه بار رفیق جانم گفت آنا نمیخوام یکی از بچه ها بفهمه من 2 ساعته اومدم.اگه فلانی رو دیدی باهام یه جور حرف بزن انگاری تازه منو دیدی.مام گفتیم چشم.بعد از هم جدا شدیم.2 دقیقه بعد رفیقمو با اون دختره دیدم.رفتم جلو تا رفتم بگم به سلام رفیق جان پقی زدم زیر خنده.حالا نخند کی بخند.دوستم سرخ وسفیدو آبی میشد طفلک.رو کرد به دختره و گفت قاطی داره.حالا مگه این خنده بند میومد؟رفیقم یه نیشگونای خفنی ازم میگرفت شاهکار.اما راشل.به شرافتم سوگند این بره بازیگر بشه اسکار میگیره.کوچیک که بودیم وقتی گیسو گیس کشی میشد راشل خودشو میزد به مردن.باور کنین عزرائیلم باورش میشد.خلاصه عین مجرمی که میبرنش پای چوبه دار منم رفتم با سمت آشپزخونه.چی میشد آشپز خونه ها یه بار مصرف بود؟چی میشد؟همین جور که داشتم دل و قلوه کابینتا رو در میاوردم گفتم مامان میدونم واسه چی میگن بهشت بهشته؟گفت چرا؟گفتم چون اون جا خونه تکونی ندارن اگرم داشه باشن نمیذارن آدما دست به سیاه و سفید بزنن.از لج خونه تکونیم که شده میرم بهشت.مامانم طبق معمول گفت:تو دیوونه ای آنا.نیشخند

با احترام آنای بهشت دوستچشمک




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در چهارشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٩

نظرات ()





عزیز ترینم روزت مبارک

نمیدونم از کجا بنویسم؟از کجا شروع کنم.امروز که سرم درد میکرد و با یه لیوان دارو اومدی بالا سرمو گفتی تا نخوری نمیرم به خودم گفتم اگه نباشی من چیکار کنم؟اگه گاهی با مهربونیات یادم نندازی که واست عزیزم من کجای این دنیا یکی رو پیدا کنم که من و این جوری دوست داشته باشه.ببخش که گاهی این غرور لعنتی اجازه نمیده بگم چه قدر دوست دارم.اما من دیوونتم.دیوونه ی تو و مهربونیات.عاشق اینم که باعث بشم بخندی و وقتی خندتو میبینم دلیل بودنم تو این دنیا رو میفهمم.گاهی وقتی میخوام یاد قبلنا بیفتم اولین تصویری که تو ذهنمه تصویر یه دختر کوچولو که داره برف بازی میکنه.بعد سرشو برمیگردونه و میبینه عزیز ترین زندگیش ار پنجره داره با خنده نگاش میکنه.اگه بدونی هنوزم حتی به یاد آوردن اون نگات واسم مثل بهشته.  اندازه همه همه همه دنیا دوست دارم.

با احترام            آنا  دختری که همیشه عاشقته  




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در چهارشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٩

نظرات ()





تقدیم به آنای آینده

سلام آنا خانوم  آینده.سلام خانوم مهندس.چطوری؟حال آقای باشخصیت چه طوره؟من که هنوز ندیدمش.از قول من بهش بگو بالاخره یه روز میبینمش.نمیدونی این روزا چه قدر دارم مغزمو چینو چوروک میدم تا یه تصمیم با عظمت بگیرم.نمیدونم تو از این تصمیم پشیمونی و ناراحت یا این که داری یه لبخند غلیظ میزنی و میگی نه آنا خانوم کارت درسته.اما اینو بدون من این تصمیمو گرفتم چون از نظر آنای 19 ساله بهترین کاره.اگه به خاطر تصمیمم داری تاوان پس میدی ببخش.میدونم ممکنه زندگی این روزا زیاد باهات مهربون نباشه.میدونم چون با هیچ کس مهربون نیست.اما ازت میخوام هر وقت غصه خوردی یا احساس تنهایی کردی یا غم عالم نشست رو دلت بیای این جا.بیای این جا تا ببینی زندگی یه روزی خیلی هواتو داشته.این که یه روز همیشه میخندیدی و پر از زندگی بودی.پس اگه زندگی بهت سخت گرفت بی زحمت غر غر نکن.باشه؟این روزا آنای 19 ساله سخت در موردت کنجکاوه.بهتره لبخند شیطانی نزنی.آره.دارم تو خماری دست و پا میزنم.اما نمیخوام این روزا رو از دست بدم.

میدونی؟امسال یه دنیا با سالای قبل فرق داشت.عجیب غریبه و بازم پر از ندونستن.اما من این ندونستن و دوست دارم.خودت میدونی منظورم چی چیه.بهتره بخندی.یعنی باید بخندی.چون لبخندت تنها چیزیه که ازتوبه یادگار میمونه. از دیدن موهای سفید تو آینه نترسیا.اگه ترسیدی برو سراغ آبجی خانوم.گیسای اون حتما بیشتر از مال تو سفیده.به جای من یه لبخند شیطانی بهش بزن.راستی یادت نره به مامانینا زود زود سر بزن.باشه؟شاید یادت رفته باشه اما اونا اندازه ی همه دنیا دوست دارن.پس قول بده فراموششون نکنی.یه وقت منو یادت نره هاااااا.اگه نیای خشن میشم.اینو بدون که خیلی خیلی منتظرتم.پس بیا پیشم و یه بار دیگه با من بخند.با تمام وجود.خیلی به فکرتم.اندازه ی همه ی دنیااز خود راضی

با احترام آنای 19 ساله

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩

نظرات ()





........................ مطالب قدیمی‌تر >>

مطالب پیشین





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ma2taabji
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.


درباره :ما دو تا خواهریم.آنا و راشل.این وبلاگ دفترچه خاطرات ماست.ما مینویسیم تا همه بدونن میشه خوشبختی رو حس کرد.حتی تو کوچیک ترین چیزها
پروفایل مدیر : آنا و راشل

.:: Categories ::.

 

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
بهترین اجناس شگفت انگیز
...آبی تا
اشک مهتاب
خاطرات من(رها)
سامي

.:: Page ::.


.:: Authors ::.

آنا و راشل

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸

.:: SmsTitle ::.

.:.

.:: FeedTitle ::.