برف میاد.اونم چه برفی.آدم باید حتی واسه یه لحظم که شده بشه یه بچه.بره زیر برف و با تمام وجود بپره هوا.برفارو تو هوا شکار کنه.یه گوشه از آسمونو بغل کنه.ابلهانه لبخند بزنه.حجم دنیا رو تو دلش جا بده و فقط واسه چند لحظه....فقط واسه چند لحظه یکم احساس خوشبختی کنه.میتونین تو دلتون بگین این دختر چرا اینقده شنگول میزنه!!!!!!!!گفتی؟دوس دارم شنگول بزنم.دوس دارم.کلا تو خریت دست و پا زدن و میپسندم.تا باشه از این خریتا.راشل عروس شد.چند وقته ننوشتم؟چند وقته خوابم؟سخته که زمان و درک کنم.بودن و درک کنم.اما حالا که میبینم اون دختر کوچولوی سابق با اون یه جفت چشم که همیشه برق میزد حالا شده عروس خانوم دلم میخواد تا میتونم فحش رکیک حواله ثانیه ها کنم.ای ثانیه های افسار گسیخته وحشی بی لیاقت.کجا در میرین پدر سوخته ها.نکنه فرداکه اومدم بنویسم منم عروس خانوم شده باشم.نکنه...............
با احترام...آنای منگ
کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٠
3سال پیش بووووود.شایدم 4 سال پیش.شایدم 5 سال پیش!اما اینو میدونم که منو آبجی خانوم به طمع آب شفا بخش نزدیک بود همدیگرو ترور کنیم.آیدا و ندا همسایه هامونن.از اون موجودات که عاشق اینن از مذهب معجزه طلب کنن.یادش به خیر.تو مجلس شب احیا ندا یه تسبیح آورده بود اندازه قدش.نه جوشن کبیر خوند.نه قرآنی سر گرفت.کلا زیاد به خدا رو نداد!3000 بار نشست و یه ذکرو گفت.دهنش کف کرده بود.عقیده داشت اگه اون ذکرو بگه به حاجتش میرسه.البته از شونصد فرسخی گربه کوره ی سر کوچم میتونست حدس بزنه این حاجت جنجالی چیه!وصال با دلبر جان.
کجا بودیم؟آهان اون شب آیدا و ندا خبر از برگزاری یه مجلس مرثیه دادن.یه مجلس که سال قبلش یه دنیا معجزه کرده.چادر چاقچول کردیم و رفتییم به سوی مجهولات بزرگ.اون قدر تعریف کردن که گفتم آنا آرامش رووحیتو حفظ کن.تماشای معجزه که ترس نداره.مجلس شروع شد.یه سفره ی بزرگ که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش بود.چشمم فقط دنبال آب شفا بخش بود.به خودم گفتم نکنه به من نرسه!مرثیه خوندن.نوحه خوندن.خیلی چیزا خوندن.اما من زیاد تو باغ نبودم.منتظر لحظه ی اعلام تقسیم آب شفا بخش بودم تا هجوم ببرم طرفش.حرف معجزه که بشه من میتونم مثل یه گاو نر بجنگم!بالاخره لحظه ی موعود رسید.به هر کس یک سوم استکان میدادن.در حد سه تا هووووورت.راشل چشماش برق میزد.آب خودمم ریختم رو آب آبجی خانوووم که بیشتر به نظر بیادو قند ته دلمون بیشتر خودنمایی کنه.راشل آبو داد به من و رفت پیش یه دوست قدیمی.آب و گذاشتم زمین که کفشمو بپوشم.سرمو که برگردوندم آب ریخته بود زمین.آرزوهام ریخته بود زمین.4 قطره توش مونده بود.از ترس راشل اشهدمو خوندم.این آب خونه ی امید اون بود.راشل که اومد بلا اومد.شانس آوردم که هنوز در ملا عام بودیم.وگرنه کار به گیس و گیس کشی میکشید.تو خیابون راشل نزدیک بود زار بزنه.یهو از لجش اون 4 قطره رو ازم گرفت و سر کشید.با بهت بهش خیره شدم.باورم نمیشه هم خون آدم بتونه اینقدر پلید باشه.اما دنیا به ساز من نمیرقصه.آیدا و ندا که دیدن داره خویشی بی خویشی میشه یکم آب بهمون دادن.ساکت شدیم.عین بچه ها که بهشون قاقالی لی میدنو وسط اشکاشون میخندن.آب و ریختیم تو سماور تا همه تو معجزه شریک شیم.تا الان که معجزه ای نشده.شایدم شده و من خبر ندارم!شاید همین که منو راشل هنوز همو ترور نکردیم یه معجزست.....شاید!
با احترام آنای معجزه دوست
عیدت مبارک آنا خانووم.عیدت مبارک بی بی جان.عیدت مبارک آبجی خانوووم.عیدت مبارک ددی.عیدت مبارک امیر علی شارلاتان.عیدت مبارک رفیییییق.......
کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در سهشنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠
خودمو توی یه پتوی گنده پیچوندم.رنگش آبیه.پر رنگ.هوا قاط زده.پاهام یخ زدن.یواشکی خودمو میرسونم به مامانو زورکی خودمو میچپونم زیر پتوش.داد میزنه آنااااااا یخ زدم.راشل لاکای صورتی زده و صورتش رنگ پریدست.مریضه طفلی.امیر علی مثل اینکه یه حقیقت بزرگو کشف کرده باشه به تلویزیون اشاره مینه و میگه آنا این یارو شیطانه.انگار که یکی یه پتک زده باشه به سرم به تلویزیون خیره میشم.یه مرد با یه عالمه ریش با یه قیافه یدل و دین بر.عین آدم خوباست.تو دلم میگه ماشالا شیطان.عجب جمالی داره.اسمش سقوط یه فرشتست.مگه فرشته هام سقوط میکنن؟شاید منم یه فرشته بودم یه روزی!سرما خوردم.دو تا فرت فرت حواله ی روزگار میکنم.آدمه دیگه.همیشه که نمیتونه شسته رفته باشه.گاهیم میشه خانوم آب دماغ.تو آشپزخونه ظرفا منتظرن.همیشه تا میرم غصه ی شستنشونو بخورم تموم میشن.کاش همه غصه ها اینجوری ته میکشید.لامپ مهتابی روشن و خاموش میشه.انگار داره اعتصاب میکنه.اما نمیدونه اعتصابش به قیمت مرگشه.میبرمش لب جوبو شترق میشکونمش.یه عالمه بخار از توش پا میشه.انگاری داره بهم فحش رکیک میده.این چند روز بارونیه.دیگه به بارون عادت کردم.از عادت بدم میاد.یکی بیاد به آسمون بگه اینقدر نبار.بذار لااقل وقتی بارون میاد برم بیرون و صورتمو ببرم بالا تا خیس شم واون وقت آسمونو ببینم.اما اگه همش بباری دیگه نمیتونم آسمونو ببینم.نبار لعنتی
با احترام این من که دیگه اون من نیست
کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در سهشنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠
دارم بر میگردم به عقب.تک تک لحظاتی که گذشت و میبینم.دارم یه نوزاد میشم.یه نوزاد که با کنجکاوی به همه ی دنیا خیره شده.یه جای خنثی وایسادم.یه لبه ی پرتگاه.از یکی پرسیدم اینا چه معنی میده.گفت داری پخته میشی.یعنی دارم پخته میشم؟من اون من سابق و دوست داشتم.اما باید بندازمش تو سطل آشغال.این دفعه خودم تو گوش خودم چیزایی که میبینمو دیکته کنم.خودم خودم و بزرگ کنم.خودم وجودمو از حفره ها پر کنم.با همین دستام.باید همه ی عادتا رو بندازم دور.باید جدید بشم.از جنس خودم بشم.نه از جنس شنیده ها.یکی از جنس یه آدم.یه آدم.
سلاملکم.دماغتون چاقه؟این چند روز اینترنت نفرین شده به گل نشسته بود.اما با دستان توانای این جانب ااز این آزمون الهی رهانیده شدیم و دوباره داریم احساس خوشبختی میکنیم.گلاب به رو تون چند وقت پیش مسموم شدم فتیییر.شده بودم شکل یه موجود مفلوک که حتی گربه کوره ی سر کوچم دلش واسش کباب میشه.میگقتن ویروسه.اما من که میدونم کار همون نون و ماست نفرینیه که سر سحر خوردم.اونم با بغض.آخه من از طفولیت نون و ماست نمی خوردم.از ابتدا تا کلاس پنجم یه چیز ابلهانه میخوردم که بهتون نمگم.بعد از اونم هر چی خوردم غیر ماست.خلاصه چند تا فحش رکیک نثار سرنوشت کردم و ماست زدم.من معمولا نصفه شبا حوصله حرف زدن ندارم.حتی حوصله خندیدن به گیسای پرپر آبجی خانومم ندارم.فقط حوصله خوردن دارم.حتی اگه عزراییلم تنگ دلم نشسته باشه بازم میخورم.من چشم سیفییییدم.سحری فقط سحریی خونه ی ددی بزرگ.یه پیرمرد اسطوره ی جذبه با یه مغز پر قانون.بی بی جانمینا در محضرش دامن با شلوارو با هم تنشون میکردن.خونه ددی بزرگ یه سینی برنج داغ داغو میذاشتن وسط و همه یورش میبردیم طرفش.آی مزه میییداد.راستی ددی بزرگ مهمون ما بود.میخواستم در محضرش مخزن شرم و حیا باشم.بنا بر این یه لباس پوشیده تنم کردم.اما به شرافتم سوگند تیریپ دختر کابلی نزدم.ددی بزرگ اومد.یه لبخند بزرگ انداخت تو دامنمو گفت شبیه افغانیا شدم.این موقع ها نگاه مامان هم مهربون میشه.منم مثل کسی که یه سیلی بزرگ خورده ولی هنوز باورش نمیشه یه لبخند متقابل زدم.البته از همه ی اعضای خوانواده ممنونم که کلی دلداری ریختن تو دامنم.منم با گوش جان قبولشون کردم.اما چند روزه تو آینه دمبال یه دختر افغانی میگردم که تو قیافم قایم شده.با یه بیت شعر وداع میکنم
سرزمینی ممن خسته خسته از جفایی ددی بزرگگگگم چرا اینقد بی وفایی
سلاملکم.نزدیک نشین که آماده جنگم.همون دور وایستین.حتی نگامم نکنین.چرا؟چرا نداره.گشنگی اون قدر بهم فشار آورده میخوام گیسای اولین کسی که اومد طرفم پر بدم هوا.گشنگی افسردگی میاااره.گشنگی احساس بد بختی میاره.گشنگی خشم میاره.گشنگی حتی قیافه آدمم زشت میکنه.به جان خودم و خودتون راس میگم.این حاصل یه تجربست.حرف مفت که نیست.فکر کنم یه سالی هست که قدم نذاشتم رو تخم چشم وبلاگم.فکر کردین یه سال بزرگ تر شدم؟اصلاح شدم؟این پمبه رو از گوشتوون در آرین.آبجی خانووم چیطوره؟اونم سلام داره خدمتتون.غلامتونه.دست بوسه.جان بی بی جانتون یکی بییاد اینو بیگیره.آخه من سد به این عظمتو کجایدلم جا بدم؟مگه فیلم هندیه؟من تا چند روز دیگه میشم 21 ساله.اما هنوز آقا دار نشدم.تف به این دنیای پلیید.تف..
22 مرداد تولدمه.اگه بهم تبریک نگین خودم سر پل صراط جلوتونو میگیرم.شاید تو دلم فحش رکیکم دادم.من کمبود محبت دارم؟معلومه که دارم.اهکی....امشب آقاجونم مهممون ماست.آقاجونم اینقدر منو دووس میداره که نگو.هر وقت منو میبینه تو چشاش اشک جمع میشه میگه نوه ی گلم روز به روز قشنگ تر میشیییی....خالی بستم.مردای قدیمی زیاد اهل ابراز احساسات نیستن.همین که یه سیلی نمیندازن تو دامنت باس دعا گوشون باشیم.افطار یه چیز خوشمزه داریم.دلتون آب .از حسودی به دیفار چنگ بزنین بیزحمت.
با احترام.آنا خانووم افسرده ی خشمگین گشنه
کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط آنا و راشل در یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٠